تبليغاتX
...وارستگی...
Sun 21 Sep 2008
 

کابوس های شبانه با تن های خسته می آمیزند و

جنون می زایند و

حرام زادگان به جای شیر

از عرق سردی که از نوک پستان مادران می چکد

رفته رفته شکل کودک میگیرند

کودکان پیرو وحشتناکی که

از بالای پله های سرسره خود را به پایین پرتاب می کنند

و در پشت درخت های باغ

با گربه ها و سگ ها

معاشقه می کنند

زنان برای حفظ گرمای وجود

شراب داغ می خورند

 و مردان برای حفظ سنت خود را اسیر شهوت می کنند

و واقعیت مبهم را به شگفتی انکار

شاعران در نعت فاحشگان می مانند

و خیانت مرسوم

انسان را سقط می کند

فیلسوفان فلسفه می بافند

به نام تن پوش

و خود می مانند

که مردم عریانی را چه گزاف می خرند

و فراتر از آن

چه دوامی دارد بر ذهن بشر

پنجه ی هوشیار

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 5:34 PM  توسط شیما  | 

~ ~ ~
Fri 22 Aug 2008
 

کمرنگ شدن زمان

به دلیل خرابی ساعت نیست

آن را دور مچی بستی

که رگش را زده اند

شاید بشود با انگشت

زمان نوسان آخر را اندازه گرفت

اما بجنب

شاید شب کوری دامن گیر

به سراغ تو هم بیاید

با چهره ای شلخته و بی ثبات

مرا سر می دهی تا جنگل کنار خانه ات

که مهاری ندارد

و گرگ و میش

برای دیدنم

سینه خیز در حالی که انشای چرندت را

با صدای رو به سقوط می خوانی

برای سجده ی دهان دوخته ام

فرو ریزی

تکرار

تکرار

تکرار

مرتکب تکرار شدی

با وسواسی همیشگی نقض می کنی

آشفتگیت را

کسی ارگ می زند

آسمان قرمز شده

و درختان حیثیت با برگ های سیاه

از دیشب تا به حال چقدر بزرگ شده اند...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 4:31 PM  توسط شیما  | 

~ ~ ~
Mon 4 Aug 2008
موش ها بالا می روند

از در و دیوار دلم

گاهی گاز می گیرند تا

از تیزی دندانهایشان

بیهوده خرسند باشند

لابد نمی دانند

که با من می پوسند

ایمانم را می جوند و ادرار و فضولات

تنها ثمره ی آن است

با بی حوصلگی تمام

در جواب کسانی که می گویند

به چه پای بندی

با کلیت مبهمی

لبخند را بر صورتم جر می دهم

و سیگارم را

روی صورتم خاموش می کنم

چرا که اگر به مردم فرصت دهی

با موش ها

از بالا رفتن تنت رقابت می کنند

مردمی که هرگز باور نخواهند کرد

اعتقاد

چیزی جز نشخوار روزانه ی ایمان نیست

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8:5 PM  توسط شیما  | 

~ ~ ~
Thu 19 Jun 2008
 

بی تابیش

وقتی عریان در چشمانت

غلت می زد

فریاد شکی بود

و وقتی جست و جو می کرد

 بدنش را

لب و سینه ی نافرمانش

از تعلق او

آزاد گشته بودند

بپوشان او را تا وارستگی هایش

حفره های خالی جای لب و سینه هایش

به طاعونی مسری

نینجامد

زمین را بکن

به چشمانش نگاه نکن

تردید را

پس از دفنش

از خاطرت عبور ده

زمین را بشکاف

تا مرده ای از جنس دیگرش بیابی

به چشمانش نگاه نکن

دفنش کن

زیر درخت سیب

و اکنون

سیبی که در دستانت

تردید

آن سینه ی گستاخ

شاید...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:6 PM  توسط شیما  | 

~ ~ ~
Fri 13 Jun 2008
 

چگونه باور کنم

صدایت

نگاهت

بوسه ات

تو

خاطره شد

هر شب به احترام عروجت با چشمانی پر تمنا به آسمان مینگرم و تو را تا خدا بدرقه میکنم

بابا بزرگ

روحت شاد

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:49 PM  توسط شیما 

~ ~ ~
Fri 6 Jun 2008

 

سنگینی نفست

نفسم را بند آورده

وقتی برایم به روی کاغذ

با  مداد سیاه

نفس میکشی

عمیق تر نفس بکش

تا هر بار

بیشتر تسخیر کنم

تو را

وقتی به آغوش سردم

 از حرب وجودت پناه می بری

می دانم که میخواهی

شعله های خاموشت را در من فروزان بینی

کاغذ ها و مداد های باقی مانده

اعتراف میکنند که

از شکنجه ی چند ثانیه

گذشتی

هر چند تا تولد ققنوسی دیگر

چیزی نمانده

...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:5 PM  توسط شیما  | 

~ ~ ~
Wed 21 May 2008
 

به کدامین واقعیت تلخ مرا وا نهادی؟

نه!وانهادنی در کار نیست

مرا زندانی کردی

اسیرم...اسیری حیران

حیرانی بی سر

به سان

دیوانه ای

زندانی در سلولی کوچک

که خود را به در و دیوار می زند

زجه می کشد اما کسی نمی شنود او را

کسی نمی شنود من را

دیوانه تر می شوم

تر می شوم

چرا که به زیر اشک هایم

چتری نبودی

سایه بانی پناهی خیالی دروغی

چیزی نبودی

من همیشه شبم و همیشه بارانی غمگین و اسیر

چرا که آن انسان نماها

به هر دری که زدم

لب به گشودن رسالت نکردند

گاهی می دانم و گاهی بیشتر نمی دانم

من در اول وصف خود مانده ام

خراش های روی بدنم گویای

سعی های بی حاصل جهت آزدی است

و نشان گر جنون یک جانی بی تجربه

بوی خونم دیگر به مشام هر درنده خویی رسیده

مرگ!

این هنگام که طعمه ای چون من داری

غفلت و درنگ جایز نیست

گرم و آرام بیا و تن باران خورده ی خیسم را

در آغوش بگیر

از لب های خونینم بوسه بر گیر

و مرا بمیران که مرده تر از من نمیابی

بدن قشنگم را ببین

لمس کن

به جای تمام مردگان تو را سیر میکند

برای چندین قرن

به جای چندین تن

غمگینم

شیون غصه هایم و نا آرامی وجودم

ظاهری آرام به من می دهد

آرامش قبل از طوفان که حاکی از مرگ عظیمی می باشد

به سمت من که میایی

به امید پر کردن یک گورستان بزرگ بیا

به امید دفن بشر

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:12 PM  توسط شیما  | 

~ ~ ~
Wed 7 May 2008

 

"من"

تو را می خواهم

و همین

ساده ترین قصه ی یک انسان است


پ.ن

*برداشت متفاوت جایز..!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8:42 PM  توسط شیما  | 

~ ~ ~
Sat 26 Apr 2008
صدای اذان شیطان های وجودم را به هراس وا میدارد

گویی میخواهند عزا سر دهند

پای کوبان ناله می آفرینند

گورستان همچنان تار

پر از عود و ساج گندیده

و خاک قبر من هنوز تر است

کسی بر گورکن سکه ای تحمیل کرد

و او نیز آن را بالای سرم دفن می کند

تا شاید روزی از کود وجودم به بار نشیند

شب است و ارواح سرگردان به روح اسیر من تبر می زنند

و من زجه می کشم

و عدم را به گوش کر همه می رسانم

بی رحمانه به ساق پایم تجاوز می کنند

و بعد از سالیان سال پرستش

ابراهیم بت شکن می شوند

و پایم را قطعه قطعه می کنند

گناهکاری چنان عمیق دم می دهد و تفاله های هستی ام را

 که به اشتباه دفن شده اند

به بیرون می کشد

آن گاه ارواح محتاج به دورم حلقه می زنند

و مرا با استفراغشان غسل می دهند

...

با خرسندی رهایم می کنند

پیرمردی تمامی این صحنه ها را با چشم کور خود می بیند

ما نیز حقارتش را در آسمان پخش کرده

و کورسوی دزدی اش را به رخم می کشد

...

باز هم آب گندیده ای روی شیارهای جوانیم می لغزد

و مرا از این کابوس شیرین به واقعیت تلخ وا می نهد

مدت هاست که مرا با این آب هر روز

غسل می دهند

و من هر روز

می میرم و لاشه ام به روی آب میگندد

و به خیالشان پاک می شوم

غافل از اینکه گناهان من نابخشودنی است

و این شستشوی مغزی زجر آور

هرگز نمی تواند این گناهان پلید مقدس را از شر وجودم

خلاص گرداند

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:5 AM  توسط شیما  | 

~ ~ ~
Mon 14 Apr 2008

 

آزادی دورگه است.آزادی دختری است دو رگه با بدنی خوش تراش که مدتهاست آبستن نگشته و نسلش رو به انقراض.

و شاید مسیحی آید و خدایم را زیر سوال برد و شاید هم سوالم فاسد شود در سوالم.

من بکارتم را برای خویشتن ذبح میکنم تا شاید مسیح لذت مکیدن سینه ام را بدست آورد و من همه انگشت اشاره خواهم شد.

و من همه آزادی ام تو نیز می توانی بی دلیل عریانی بازوهایم و زیبایی پاهایم را نظاره نمایی و حرارت بدنم را لمس کنی و جهنمی شوی.

آزادی یعنی بگویم من دیوانه ام مبتکرم فیلسوفم فال گیرم و داد بزنم و بگویم انا الحق و تو و هزاران توی دیگر نباشید تا سنگسارم کنید و بگذارید تا هفتاد ملیون گل را که کاشتیم تا لذت ببریم یک جا بسوزانیم و بعد در ایوان خانه مان قهوه داغ بنوشیم و حرارت آتش صورتمان را سرخ کند و عرق شرممان را تبخیر.

و روز قربان پسرمان را قربانی کنیم در راه خدا و دخترمان را زنده به گور در راه سنت و بدنهای گرمشان را در همان باغ خاطره انگیز دفن کنیم و هر صبح من با نوازش تو از خواب بیدار شوم و با هم در ایوان صبحانه سرو کنیم و بعد مرا برای گردش به باغ ببری و بگویی دختر و پسرمان فدای حرارت بدنت.

و من انسانیت را ریشه کن کنم و تو پکی به سیگارت بزنی و بگویی ایمانت از میله های زندان سخت تر است و هرگز آزاد نمی شوی جز با مرگ.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:47 PM  توسط شیما  | 

~ ~ ~