آزادی دورگه است.آزادی دختری است دو رگه با بدنی خوش تراش که مدتهاست آبستن نگشته و نسلش رو به انقراض.
و شاید مسیحی آید و خدایم را زیر سوال برد و شاید هم سوالم فاسد شود در سوالم.
من بکارتم را برای خویشتن ذبح میکنم تا شاید مسیح لذت مکیدن سینه ام را بدست آورد و من همه انگشت اشاره خواهم شد.
و من همه آزادی ام تو نیز می توانی بی دلیل عریانی بازوهایم و زیبایی پاهایم را نظاره نمایی و حرارت بدنم را لمس کنی و جهنمی شوی.
آزادی یعنی بگویم من دیوانه ام مبتکرم فیلسوفم فال گیرم و داد بزنم و بگویم انا الحق و تو و هزاران توی دیگر نباشید تا سنگسارم کنید و بگذارید تا هفتاد ملیون گل را که کاشتیم تا لذت ببریم یک جا بسوزانیم و بعد در ایوان خانه مان قهوه داغ بنوشیم و حرارت آتش صورتمان را سرخ کند و عرق شرممان را تبخیر.
و روز قربان پسرمان را قربانی کنیم در راه خدا و دخترمان را زنده به گور در راه سنت و بدنهای گرمشان را در همان باغ خاطره انگیز دفن کنیم و هر صبح من با نوازش تو از خواب بیدار شوم و با هم در ایوان صبحانه سرو کنیم و بعد مرا برای گردش به باغ ببری و بگویی دختر و پسرمان فدای حرارت بدنت.
و من انسانیت را ریشه کن کنم و تو پکی به سیگارت بزنی و بگویی ایمانت از میله های زندان سخت تر است و هرگز آزاد نمی شوی جز با مرگ.