تبليغاتX
...وارستگی...
Wed 7 May 2008

 

"من"

تو را می خواهم

و همین

ساده ترین قصه ی یک انسان است


پ.ن

*برداشت متفاوت جایز..!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8:42 PM  توسط شیما  | 

~ ~ ~
Sat 26 Apr 2008
صدای اذان شیطان های وجودم را به هراس وا میدارد

گویی میخواهند عزا سر دهند

پای کوبان ناله می آفرینند

گورستان همچنان تار

پر از عود و ساج گندیده

و خاک قبر من هنوز تر است

کسی بر گورکن سکه ای تحمیل کرد

و او نیز آن را بالای سرم دفن می کند

تا شاید روزی از کود وجودم به بار نشیند

شب است و ارواح سرگردان به روح اسیر من تبر می زنند

و من زجه می کشم

و عدم را به گوش کر همه می رسانم

بی رحمانه به ساق پایم تجاوز می کنند

و بعد از سالیان سال پرستش

ابراهیم بت شکن می شوند

و پایم را قطعه قطعه می کنند

گناهکاری چنان عمیق دم می دهد و تفاله های هستی ام را

 که به اشتباه دفن شده اند

به بیرون می کشد

آن گاه ارواح محتاج به دورم حلقه می زنند

و مرا با استفراغشان غسل می دهند

...

با خرسندی رهایم می کنند

پیرمردی تمامی این صحنه ها را با چشم کور خود می بیند

ما نیز حقارتش را در آسمان پخش کرده

و کورسوی دزدی اش را به رخم می کشد

...

باز هم آب گندیده ای روی شیارهای جوانیم می لغزد

و مرا از این کابوس شیرین به واقعیت تلخ وا می نهد

مدت هاست که مرا با این آب هر روز

غسل می دهند

و من هر روز

می میرم و لاشه ام به روی آب میگندد

و به خیالشان پاک می شوم

غافل از اینکه گناهان من نابخشودنی است

و این شستشوی مغزی زجر آور

هرگز نمی تواند این گناهان پلید مقدس را از شر وجودم

خلاص گرداند

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:5 AM  توسط شیما  | 

~ ~ ~