به کدامین واقعیت تلخ مرا وا نهادی؟
نه!وانهادنی در کار نیست
مرا زندانی کردی
اسیرم...اسیری حیران
حیرانی بی سر
به سان
دیوانه ای
زندانی در سلولی کوچک
که خود را به در و دیوار می زند
زجه می کشد اما کسی نمی شنود او را
کسی نمی شنود من را
دیوانه تر می شوم
تر می شوم
چرا که به زیر اشک هایم
چتری نبودی
سایه بانی پناهی خیالی دروغی
چیزی نبودی
من همیشه شبم و همیشه بارانی غمگین و اسیر
چرا که آن انسان نماها
به هر دری که زدم
لب به گشودن رسالت نکردند
گاهی می دانم و گاهی بیشتر نمی دانم
من در اول وصف خود مانده ام
خراش های روی بدنم گویای
سعی های بی حاصل جهت آزدی است
و نشان گر جنون یک جانی بی تجربه
بوی خونم دیگر به مشام هر درنده خویی رسیده
مرگ!
این هنگام که طعمه ای چون من داری
غفلت و درنگ جایز نیست
گرم و آرام بیا و تن باران خورده ی خیسم را
در آغوش بگیر
از لب های خونینم بوسه بر گیر
و مرا بمیران که مرده تر از من نمیابی
بدن قشنگم را ببین
لمس کن
به جای تمام مردگان تو را سیر میکند
برای چندین قرن
به جای چندین تن
غمگینم
شیون غصه هایم و نا آرامی وجودم
ظاهری آرام به من می دهد
آرامش قبل از طوفان که حاکی از مرگ عظیمی می باشد
به سمت من که میایی
به امید پر کردن یک گورستان بزرگ بیا
به امید دفن بشر