تبليغاتX
...وارستگی...
Thu 19 Jun 2008
 

بی تابیش

وقتی عریان در چشمانت

غلت می زد

فریاد شکی بود

و وقتی جست و جو می کرد

 بدنش را

لب و سینه ی نافرمانش

از تعلق او

آزاد گشته بودند

بپوشان او را تا وارستگی هایش

حفره های خالی جای لب و سینه هایش

به طاعونی مسری

نینجامد

زمین را بکن

به چشمانش نگاه نکن

تردید را

پس از دفنش

از خاطرت عبور ده

زمین را بشکاف

تا مرده ای از جنس دیگرش بیابی

به چشمانش نگاه نکن

دفنش کن

زیر درخت سیب

و اکنون

سیبی که در دستانت

تردید

آن سینه ی گستاخ

شاید...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:6 PM  توسط شیما  | 

~ ~ ~
Fri 13 Jun 2008
 

چگونه باور کنم

صدایت

نگاهت

بوسه ات

تو

خاطره شد

هر شب به احترام عروجت با چشمانی پر تمنا به آسمان مینگرم و تو را تا خدا بدرقه میکنم

بابا بزرگ

روحت شاد

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:49 PM  توسط شیما 

~ ~ ~
Fri 6 Jun 2008

 

سنگینی نفست

نفسم را بند آورده

وقتی برایم به روی کاغذ

با  مداد سیاه

نفس میکشی

عمیق تر نفس بکش

تا هر بار

بیشتر تسخیر کنم

تو را

وقتی به آغوش سردم

 از حرب وجودت پناه می بری

می دانم که میخواهی

شعله های خاموشت را در من فروزان بینی

کاغذ ها و مداد های باقی مانده

اعتراف میکنند که

از شکنجه ی چند ثانیه

گذشتی

هر چند تا تولد ققنوسی دیگر

چیزی نمانده

...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:5 PM  توسط شیما  | 

~ ~ ~
Wed 21 May 2008
 

به کدامین واقعیت تلخ مرا وا نهادی؟

نه!وانهادنی در کار نیست

مرا زندانی کردی

اسیرم...اسیری حیران

حیرانی بی سر

به سان

دیوانه ای

زندانی در سلولی کوچک

که خود را به در و دیوار می زند

زجه می کشد اما کسی نمی شنود او را

کسی نمی شنود من را

دیوانه تر می شوم

تر می شوم

چرا که به زیر اشک هایم

چتری نبودی

سایه بانی پناهی خیالی دروغی

چیزی نبودی

من همیشه شبم و همیشه بارانی غمگین و اسیر

چرا که آن انسان نماها

به هر دری که زدم

لب به گشودن رسالت نکردند

گاهی می دانم و گاهی بیشتر نمی دانم

من در اول وصف خود مانده ام

خراش های روی بدنم گویای

سعی های بی حاصل جهت آزدی است

و نشان گر جنون یک جانی بی تجربه

بوی خونم دیگر به مشام هر درنده خویی رسیده

مرگ!

این هنگام که طعمه ای چون من داری

غفلت و درنگ جایز نیست

گرم و آرام بیا و تن باران خورده ی خیسم را

در آغوش بگیر

از لب های خونینم بوسه بر گیر

و مرا بمیران که مرده تر از من نمیابی

بدن قشنگم را ببین

لمس کن

به جای تمام مردگان تو را سیر میکند

برای چندین قرن

به جای چندین تن

غمگینم

شیون غصه هایم و نا آرامی وجودم

ظاهری آرام به من می دهد

آرامش قبل از طوفان که حاکی از مرگ عظیمی می باشد

به سمت من که میایی

به امید پر کردن یک گورستان بزرگ بیا

به امید دفن بشر

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:12 PM  توسط شیما  | 

~ ~ ~