و من آن روز بخندم و بگویم که شدی دَمی از دمهایم
بنگری بر لب و گیسوهایم
بنگری بر من و ژرفای وجودم
بزنی فریادم...
و تو آن روز
برسی بر دادم
ندهی دست مرا دست خزان
ندهی بر بادم...
و من آن روز بخندم و بگویم که شدی دَمی از دمهایم
بنگری بر لب و گیسوهایم
بنگری بر من و ژرفای وجودم
بزنی فریادم...
و تو آن روز
برسی بر دادم
ندهی دست مرا دست خزان
ندهی بر بادم...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:47 PM  توسط شیما
|