تبليغاتX
...وارستگی...
Fri 6 Jun 2008

 

سنگینی نفست

نفسم را بند آورده

وقتی برایم به روی کاغذ

با  مداد سیاه

نفس میکشی

عمیق تر نفس بکش

تا هر بار

بیشتر تسخیر کنم

تو را

وقتی به آغوش سردم

 از حرب وجودت پناه می بری

می دانم که میخواهی

شعله های خاموشت را در من فروزان بینی

کاغذ ها و مداد های باقی مانده

اعتراف میکنند که

از شکنجه ی چند ثانیه

گذشتی

هر چند تا تولد ققنوسی دیگر

چیزی نمانده

...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:5 PM  توسط شیما  | 

~ ~ ~