سنگینی نفست
نفسم را بند آورده
وقتی برایم به روی کاغذ
با مداد سیاه
نفس میکشی
عمیق تر نفس بکش
تا هر بار
بیشتر تسخیر کنم
تو را
وقتی به آغوش سردم
از حرب وجودت پناه می بری
می دانم که میخواهی
شعله های خاموشت را در من فروزان بینی
کاغذ ها و مداد های باقی مانده
اعتراف میکنند که
از شکنجه ی چند ثانیه
گذشتی
هر چند تا تولد ققنوسی دیگر
چیزی نمانده
...
