بی تابیش
وقتی عریان در چشمانت
غلت می زد
فریاد شکی بود
و وقتی جست و جو می کرد
بدنش را
لب و سینه ی نافرمانش
از تعلق او
آزاد گشته بودند
بپوشان او را تا وارستگی هایش
حفره های خالی جای لب و سینه هایش
به طاعونی مسری
نینجامد
زمین را بکن
به چشمانش نگاه نکن
تردید را
پس از دفنش
از خاطرت عبور ده
زمین را بشکاف
تا مرده ای از جنس دیگرش بیابی
به چشمانش نگاه نکن
دفنش کن
زیر درخت سیب
و اکنون
سیبی که در دستانت
تردید
آن سینه ی گستاخ
شاید...
